«غم شکست»
به نیست و هست زندگی به مرگ میخندم
به چشم مست زندگی به مرگ میخندم
ازین هجوم حیله و سقوط سایه و
سکوت پست زندگی به مرگ میخندم
همه امید بودن و مسیر جاده را
اگرچه بسته زندگی به مرگ میخندم
ازین همه طناب دار و لوح انتظار
به روی دست زندگی به مرگ میخندم
ازین صدای گریه و سراب رفتن و
غم شکست زندگی به مرگ میخندم
ندانم آن خدا و این کرانه های غم
کجا نشسته زندگی؟ به مرگ میخندم
«برزخ»
بس که بد دیدم درین ویرانه عالم بد شدم
زین همه جور زمان و ظلم آدم بد شدم
در میان برزخ دنیای همواره سراب
با فریب آن بهشت و این جهنم بد شدم
عالم خندان و گریانم به حالم دیده است
کز شکوه پر شرار روح ماتم بد شدم
در شکست سنگ ذهنم در سقوط شیشه ها
من زدست آتشین غصه و غم بد شدم
از پلیدی های گردون این همه گفتم به عقل
گرچه با حکم جهان حیله من هم بد شدم
«زخم کهنه»
اسم تو رو میذارم کنار اسم پاییز
روح تو رو می بینم میون جسم پاییز
هر جا که برگ زرده یاد تو من میفتم
یاد همه روزایی که اسمتو میگفتم
یاد تو واسه ی من یه غصه توی درده
که تیرگی روزت منو دیوونه کرده
درد رو اگه بگم من شعله میشه زبونم
اگه نگم می مونه میسوزه توی جونم
بذار بمونه حرفت توی غروب ِ سایه
بذار میون شبهام به در بکوبه سایه
مثله یه زخم کهنه نمیره یادگارت
نشسته روی ذهنم سایه ی موندگارت
