«عرش خدا»
اگر ندیده خدایی همه سجود مرا
پس این صدا ز کجا می کشد وجود مرا؟
اگر به دار شیـاطـین حیله می میرم
ببین به عرش خدایی تن عمود مرا
صدای ضجه ی حلاجم و سکوت خیال
گرفته آتش فرسوده تار و پود مرا
چه بوده حاصل من در میان بیراهه
ضرر به سخره گرفته تمام سود مرا
نگاه کن به جهانی که گشته ویرانی
ببین به آتش وجدان غبار دود مرا
نگاه کن به وجودم ندارم آرامی
گرفته لحظه به لحظه همه فرود مرا
من از نبودن تو عالمی پشیمانم
بیا و آینه شو بودن و نبود مرا
«طلب»
دیدن روی ماه تو از تو نموده ام طلب
یا لب تو رسد به جان یا خود جان رسد به لب
زلف شب سیاه تو طلعت نور ماه تو
روشنی وجود من گشته چو لحظه های شب
تیر و کمانه های دل قلب و نشانه های دل
جان و ترانه های دل این همه را تویی سبب
بهر تو می کنم سجود دفتر معنی وجود
گفتن شعر برای تو گشته نماز مستحب
دفتر دوری تو را تا همه ی کتاب دل
نام مرا نوشته اند معنی واژه ی عزب!
همچو صدای آیتی آمده در وجود من
نیست نشانه ی کسی در نفس و دف طرب
دوری تو ترانه شد در قفس رها شدن
مرد رهای غصه ها بوده برایم این لقب
گر نظری کنی نگاه چیره شوم به غصه ها
تیره ترم ز سایه ها گر تو به من کنی غضب
«خدای پاک»
سر قطع اميدم را به پای يأس انداختم
ببين كز رخت بارانت طناب دار من ساختم
مرا در شهر ویرانی بكش در بحر بی نامی
كه من اين زندگانی را ز بهر غصه ها باختم
به دور از زهد واعظها و دور از مكر مكاران
منم آن زاهد پستی كه سوی عشق می تاختم
منم سالوس مکاری كزين بتهای عقلانی
چو مكر صومعه داران هزار بتخانه پرداختم
ز رخت تیره ی ابلیس به نقش محفل رذلان
هزاران بیرق کافر برای شهر افراختم
بدان شیطان بی وجدان که در چاه سبکباران
خدای پاک دنیا را به جان و روح بشناختم
«شکوه»
خدای آسمان را دوست دارم
شكوه كهكشان را دوست دارم
اگر گویی كه جز افسانه ای نيست
من اين لوح نهان را دوست دارم...
خدا را ديده ام در روح و جانم
خدای روح و جان را دوست دارم
روم از عالم ويران و بلوا
كه رفتن از جهان را دوست دارم
خدا را ديده ام در لوح پاييز
من اين رنگ خزان را دوست دارم
هـمـیشه بـا تمـــام جــان بگویم
خدای مهربان را دوست دارم...
اگر ندیده خدایی همه سجود مرا
پس این صدا ز کجا می کشد وجود مرا؟
اگر به دار شیـاطـین حیله می میرم
ببین به عرش خدایی تن عمود مرا
صدای ضجه ی حلاجم و سکوت خیال
گرفته آتش فرسوده تار و پود مرا
چه بوده حاصل من در میان بیراهه
ضرر به سخره گرفته تمام سود مرا
نگاه کن به جهانی که گشته ویرانی
ببین به آتش وجدان غبار دود مرا
نگاه کن به وجودم ندارم آرامی
گرفته لحظه به لحظه همه فرود مرا
من از نبودن تو عالمی پشیمانم
بیا و آینه شو بودن و نبود مرا
«طلب»
دیدن روی ماه تو از تو نموده ام طلب
یا لب تو رسد به جان یا خود جان رسد به لب
زلف شب سیاه تو طلعت نور ماه تو
روشنی وجود من گشته چو لحظه های شب
تیر و کمانه های دل قلب و نشانه های دل
جان و ترانه های دل این همه را تویی سبب
بهر تو می کنم سجود دفتر معنی وجود
گفتن شعر برای تو گشته نماز مستحب
دفتر دوری تو را تا همه ی کتاب دل
نام مرا نوشته اند معنی واژه ی عزب!
همچو صدای آیتی آمده در وجود من
نیست نشانه ی کسی در نفس و دف طرب
دوری تو ترانه شد در قفس رها شدن
مرد رهای غصه ها بوده برایم این لقب
گر نظری کنی نگاه چیره شوم به غصه ها
تیره ترم ز سایه ها گر تو به من کنی غضب
«خدای پاک»
سر قطع اميدم را به پای يأس انداختم
ببين كز رخت بارانت طناب دار من ساختم
مرا در شهر ویرانی بكش در بحر بی نامی
كه من اين زندگانی را ز بهر غصه ها باختم
به دور از زهد واعظها و دور از مكر مكاران
منم آن زاهد پستی كه سوی عشق می تاختم
منم سالوس مکاری كزين بتهای عقلانی
چو مكر صومعه داران هزار بتخانه پرداختم
ز رخت تیره ی ابلیس به نقش محفل رذلان
هزاران بیرق کافر برای شهر افراختم
بدان شیطان بی وجدان که در چاه سبکباران
خدای پاک دنیا را به جان و روح بشناختم
«شکوه»
خدای آسمان را دوست دارم
شكوه كهكشان را دوست دارم
اگر گویی كه جز افسانه ای نيست
من اين لوح نهان را دوست دارم...
خدا را ديده ام در روح و جانم
خدای روح و جان را دوست دارم
روم از عالم ويران و بلوا
كه رفتن از جهان را دوست دارم
خدا را ديده ام در لوح پاييز
من اين رنگ خزان را دوست دارم
هـمـیشه بـا تمـــام جــان بگویم
خدای مهربان را دوست دارم...
