«جزیره»
خوش به حال تو جزیره که دور افتاده ترینی
که دور از شرارتای آدمای رو زمینی
خوش به حال تو جزیره میون حصار آبی
بدون هراس و وحشت توی آرامش میخوابی
نگو دنیای وجودت روی عرشه های سرده
ندیدی جهان ما رو که توی فساد و درده
نگو تنهایی شبها دلتو نشونه رفته
نگو دوری از یه آدم دل غصتو گرفته
اگه تو به روی دریا دوری از حضور آدم
نمیبینی غصه ها رو تا بفهمی رنگ ماتم
تو ندیدی روی جسمت تن خونی و جنایت
تو ندیدی خشم و نفرت یا صدای رنج و وحشت
تو ندیدی روی خاکت قفس و دروغ و نیرنگ
تو ندیدی مرده ها رو روی پهنه های فرسنگ
تو ندیدی خنجری رو که توی گلوی درده
تو ندیدی حسرتی رو که روی دلای سرده
همیشه دعا کن اونجا باشی متروکه و پنهون
والا میشی اسیر آدمای شوم و مجنون...
