۶/۲۷/۱۳۸۹

سراپرده ی ابر

گریه ام ، خنده ی خشمی ست 
به مردار غرور
سایه ام موج سیاهیست ز امواج قبور
آسمان
چهره ی ترس است چو عفریته ی مرگ
بر لبش قطره ی خونیست به صلابه ی گور
پنجه ها بر تن دریای فنا 
در طپشند
مردگان بر کفن ساحل ِ در حال عبور
محو و ویرانه شده 
نور سراپرده ی وهم
گرچه نزدیک شده جثه ی خورشیدی ِ نور
اتصال شب قبرست  
سراپرده ی ابر 
حک شده صاعقه ای بر شب ِ بی جشن و سرور