۶/۲۸/۱۳۸۹

سکانس پایان

داستان می توانست از نو نوشته شود
سکانسها / دیالوگها / موسیقی ها
داستان می توانست از تصادفی در خیابانهای سیاه شروع شود
سکانس مرگی سپید رو به روی مغازه ی اسباب بازی فروشی شهر
داستان می توانست همان جا تمام شود
می توانست شروع یک پایان باشد می توانست پایان یک تنها باشد
تنها بودن در ایستگاه یخ زده
تنها بودن در اتاق پوسیده
تنها بودن در میان جمعی بی شرف!
تنها بودن / خاطره ای ندارد 
و این یعنی همان سکانس پایان / همان مرگ سیاه
به علاوه ی سالها رنج بیهوده
قبر میتوانست بر سرنوشتم بنویسد : کودکی که بزرگ نشد 
در جوبهای شهر رگم دیالوگهای مرگ ، جاری اند
و روزگار همیشه یک تکه صاعقه دارد که در قلبم جا میدهد
یک شب روحم را دیدم با چشمهای آینه
در میان موسیقی ضجه های جغد پشت پنجره
که به من میگفت من بودم که کشتم 
پایان سریع و بی دردسرت را
و حالا دارم مینویسم
داستانیکه از قبل نوشته شده بود