۶/۲۹/۱۳۸۹

درختان معلق

تبر خونی در مهکده ی سرد
کافی نیست
این درختان معلق
بی ریشه تر از مرگند
در میان این جنگل واهی
من ماندم و سیگاری روشن
که هر وقت به خود می اندیشم
دودش سرخ میشود
گاهی اطراف من گداخته میشود با باغچه ای پر رنگ
و گلهای قرمز و زرد که در هوای محو روییده میشوند
گاهی در همین حالم که کاشی های نقاشی شده
خاک خیس خورده را فرش میکنند
اما باز هم مه سفید را سرخ میکند
سیلی روح پلیدی که به خود می اندیشد
در رگ من به جای خون ، تیغهای تیز جاری اند
وقتی خون تشنه ات باشد
تبر خونی و مه سرخ دیدار شگفتی نیست در این سکوت معدوم