برخیز آواره
هرگز به این جاده های رنگین کمانی دل نبند
که درختان خاکستری اش
بر تیغه ی آتش خواهند رویید
هرگز خودت را جا نگذار
بین شکوفه باران شب
عطر اقاقی ها
و نسیمهای آبی و خیس
که این باغ تنها وهمی ست
از گلستانی سوزان
برخیز آواره که هر رویا
سرآغاز فصل کابوس است
شکوفه ی خون میروید این بحر غروبزا
این فرشتگان چرخان به دور درختها
هر شب روح عجوزه ها را در خود حلول میکنند
و ضجه زنان به غار خفاشان میخزند
برخیز آواره که این جهنم را
رنگ بهشت زده اند
هرگز به این جاده های رنگین کمانی دل نبند
که درختان خاکستری اش
بر تیغه ی آتش خواهند رویید
هرگز خودت را جا نگذار
بین شکوفه باران شب
عطر اقاقی ها
و نسیمهای آبی و خیس
که این باغ تنها وهمی ست
از گلستانی سوزان
برخیز آواره که هر رویا
سرآغاز فصل کابوس است
شکوفه ی خون میروید این بحر غروبزا
این فرشتگان چرخان به دور درختها
هر شب روح عجوزه ها را در خود حلول میکنند
و ضجه زنان به غار خفاشان میخزند
برخیز آواره که این جهنم را
رنگ بهشت زده اند
