۶/۲۹/۱۳۸۹

برخیز

برخیز آواره
هرگز به این جاده های رنگین کمانی دل نبند
که درختان خاکستری اش
بر تیغه ی آتش خواهند رویید
هرگز خودت را جا نگذار
بین شکوفه باران شب
عطر اقاقی ها
و نسیمهای آبی و خیس
که این باغ تنها وهمی ست
از گلستانی سوزان
برخیز آواره که هر رویا
سرآغاز فصل کابوس است
شکوفه ی خون میروید این بحر غروبزا
این فرشتگان چرخان به دور درختها
هر شب روح عجوزه ها را در خود حلول میکنند
و ضجه زنان به غار خفاشان میخزند
برخیز آواره که این جهنم را 
رنگ بهشت زده اند